بهترین لحظات زندگی

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا ایمیل داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینید دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و
بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...

مراقب پروانه ات باش!

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه می کرد.سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر میرسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.پروانه به راحتی از آن خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.آن شخص بازهم به تماشای پروانه نشست چون انتظار داشت که بالهایش باز و گسترده و محکم شوند و از بدن او محافظت کنند........

ادامه نوشته

نکته!

۱.به خاطر داشته باشید موفقیت ثمره ی "قضاوت صحیح" است.قضاوت صحیح ناشی از "تجربه" و تجربه غالبا ثمره ی "قضاوت غلط "است.

۲.اندیشه های خود را شکل ببخشید و الا دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند .خواسته های خود را عملی سازید و گرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

۳. من خوش اقبالی را تلاش زیاد همراه با فکر صحیح معنی می کنم.

سیاه مشق!

بسیاری از انسان ها هستند که علائم حیاتی رانشان می دهند اما در اصل زنده نیستند،

آنها مدت هاست که در سکون خود حبس شده اند،

مدت هاست همه چیز رااز پشت شیشه ی تکرار می بینند،

غافل از اینکه کافی است دستی به شیشه بکشند و غبار روزمرگی را از آن پاک کنند،

دیگر نه اثری از کدورتهای گذشته باقی می ماند و نه از تاریکی تکرار.

آنگاه می بینند انرژی و نشاط همه جا موج می زند و از آسمان باران طراوت می بارد.

کافی است ایمان بیاوریم که ساقی هرچه ریزد از لطف اوست،

آن وقت درهر واقعه ای خیر آن را می بینیم.

پس بیائید از هم اکنون، زندگی فرشته ای داشته باشیم،

در این صورت به هرجا قدم بگذاریم، همه حیران آرامش درونی ونشاط ما می شوند...........

جعبه مداد رنگی زندگی!

اشکال زیبا ساخته شده از مدادرنگی

و این ما هستیم که جهان رنگارنگ مسخر ماست با جعبه مداد رنگی میلیونری!!!

نمیدانم چرا ما انسان ها عادت کرده ایم که همه ی اتفاقات بد زندگی را بر گردن سرنوشت و تقدیر بیندازیم و اتفاقات خوشایند زندگی را حاصل کار خود بدانیم .در حالی که این خود ما هستیم که زندگی و آینده ی خود را رقم می زنیم و خوب و بد بودن آن را خودمان تعیین میکنیم.....

ادامه نوشته

راهی برای ابراز عشق!

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست.....

ادامه نوشته

خطای دید!!!

خطای دید

خوشبخت بودن!

۱-روز را با یک لبخند در مقابل آینه شروع کنید.

شاید بنظر مسخره بیاید ، ولی خندیدن واقعی که باعث انقباض گونه ها و عضلات اطراف چشم شود به مغز دستور می دهد که شما دلیلی برای خوشحالی دارید.

.

.

.

.

ادامه نوشته

افزایش عمر با ازدواج

ازدواج کنيد تا عمرتان زياد شود

محققان مي گويند:
ازدواج کنيد تا عمرتان زياد شود

محققان معتقدند که ازدواج موجب بهبود وضع فشار خون و کاهش افسردگي مي شود همچنين افزايش طول عمر را نيز به همراه دارد.

به گزارش خبرنگار اجتماعي خبرگزاري مهر، نتايج تحقيقات پژوهشگران نشان مي دهد که ميزان مرگ و مير در زنان مجرد 50 درصد بيشتر از زنان متاهل است ،همچنين مرگ و مير مردان مجرد نيز 5/2 برابر بيشتر از مردان متاهل است.

بر اساس اين گزارش، مجرد ماندن باعث افزايش اضطراب و نيز افزايش خطر ابتلا به بيماريهاي مزمن نظير ورم معده و زخم معده مي شود. بنابر اين به توصيه پزشکان و روانشناسان بهتر است امر ازدواج را به تاخير نيندازيم.

من صبورم اما.......

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه!
اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....

راههای انسانیت!

۱.جسمی به ما عطا خواهد شد:

ممکن است ما این جشم را دوست بداریم و یا اینکه از آن متنفر باشیم.درهرحال این جسم در طول زندگی لحظه به لحظه با ما و همراه ماست.

.

.

.

ادامه نوشته

نکته!

ماکسول ما لتز:موریانه ها چوب را می خورند، حاصل انسان را بر باد می دهند به همین دلیل است که در نظر انسان موجوداتی موذی و بد جنس هستند.وقتی احساس بی ارزش بودن می کنیم موریانه های غارتگر را به جان خود می اندازیم.از درون خود را می خوریم و آنقدر ادامه می دهیم تا به صفر مطلق برسیم.

 

گوته : بالاترین شیطانی که ممکن است بر انسان نازل شود، گمان باطل و ناخوشایندی است که ممکن است از خود داشته باشد.

 

 نیل دونا لدوا لش :هر تصمیمی که می گیری، تصمیمی درباره آنچه انجام می دهی،نیست! بلکه تصمیمی است در مورد آن که تو چه کسی هستی.

 

 

 

عشق!

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید!

کمک در نیمه شب!

یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد؛ بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آنجا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم، که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

ارادتمند؛ خانم ....

"بهترین مکان برای تجلی عشق ،عمل است،هر چند عمل عاشقانه کوچک باشد باز نمینگرد عشقها یی عمیق است.دابوت چهار ارتباط دارد،ارتباط با خویشتن،ارتباط با دیگران،ارتباط با خدا و ارتباط با مرجع،در کمک کردن بدون چشم داشت هر چها ارتباط به اوج خود می رسند."

لیلی!

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد
اما گفت:" نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من."
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد!!!!

مرد کور!

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن را ببینم !!!!! »



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

راز زندگی

زلال که باشی آسمان در تو پیداست

پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ....

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...

 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال آب کوچکی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست

عقاب!

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

" اول از حصار اندیشه پوسیده ای که سالها در آن زندانی بوده اید رها شوید.خود را بیابید،آنگاه آماده پرواز به سوی اهداف بزرگ شوید."

دو قورباغه

قدرت تصور

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند ، ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند بقیه ی قورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است،به دو قورباغه ی دیگر گفتند که چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند،چون نمیتوانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه شد دست از تلاش برداشت وسرانجام به داخل گودال پرت شد ومرد اما قورباغه ی دیگر باتمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و هرچه بقیه ی قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر میشد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد،بقیه ی قورباغه ها از او رسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نمیشنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

www.marshalclub.com/join

  حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه، هرروز کم کم می خوریم

  آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

  خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

  خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

  سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شب داد آمد و بیداد شد

  عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

  عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

  بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

  در عیان خلق سر در گم شدم

 عاقبت آلوده مردم شدم

  بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

  من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

  روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

  نیستم از مردم خنجر به دست

بت برستم بت برستم بت برست

  بت برستم بت برستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

  درد می بارد چون لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

  من که با دریا تلاطم کرده ام  

راه دریا را چرا گم کرده ام

  قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

  من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

  من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

  آه ! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

  وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود

  از در و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

  خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

  این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

  آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهاد تان

  کوه کندن گر نباشد بیشه ام  

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

  عشق از من دورو پایم لنگ بود

قیمتش بسیارو دستم تنگ بود

  گر نرفتم هر د و پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

  هیچ کس فکر مرا کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

  هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

  هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

  چند روزی است که حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

  گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

  حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 *ما ز یاران چشم یاری داشتیم*

*خود غلط بود آنچه می پنداشتیم*

هوش هیجانی(3)

 

چگونه هوش هیجانی فرزندان را افزایش دهیم؟!

یادگیری هوش هیجانی از نخستین لحظات زندگی،آغاز میگردد و در سراسرکودکی تا نوجوانی ادامه می یابد.

راه کارهایی برای افزایش هوش هیجانی کودکان:

-والدین کمک کنند کودکان لغات و عباراتی را که در بر گیرنده ی احساسات هستند را یاد بگیرند؛والدین هم بهتر است احساسات خود را به کودک بیان کنند.

-احساسات و هیجانات آنها را نام گذاری کنند:«به نظر می رسد نا امید شده ایی.»

-احساسات دیگران را نام گذاری کنند:«مثل اینکه آن خانم در فیلم،احساس حسادت میکند.»

-از بچه ها بخواهند احساسات خود را نقاشی کنند:«می تونی خشم خودت رو نقاشی کنی؟»یا«وقتی خیلی می ترسی قیافه ات چه شکلی میشه؟»ان را برایم نقاشی کن.

-به جای نام گذاری روی فرزندان با صفات گوناگون(دست و پا چلفتی،دیوانه،ترسو و..)احساسات آنها را نام گذاری کنند(الان احساس خجالت میکنی،الان کمی ترسیدی و..)

-باید به یاد داشته باشیم که بزه و جرم و جنایت از احساس ضعف،ناکامی،تحت کنترل بودن و مغبون شدن به وجود می آید.سلاح،چاقو ،مواد مخدرو...جانشین احساس محترم بودن می گردد. بچه هایی که مورد احترام قرار می گیرند و به احساساتشان بها داده می شود نیازی به سلاح و چاقو برای قدرمتند شدن و سیگار برای حس بزرگی ندارند.

-والدین خود مهمترین الگوی رفتاری و هیجانی فرزندان هستند.اگر تصور می کنند از این نظر نیاز به تقویت دارند به مشاور و روان شناس مراجعه کنند.

 مجله ی معرفت(ویژه ی روان شناسی)،سال شانزدهم،شماره ی هشتم

مولف:جناب ناصر آقا بابایی

هوش هیجانی(2)

 

 الگوی گلمن

گلمن اجزای هوش هیجانی را در خودآگاهی،خود نظم دهی،انگیزه،همدلی و مهارت اجتماعی در شغل می بیند. در الگوی پنج عاملی گلمن،خودآگاهی هیجانی نقش محوری دارد.

1-خودآگاهی(شناخت عواطف شخصی):عبارت است از توانایی تشخیص و درک هیجانات و انگیزش های خود واثرات آن بر دیگران.افرادی که درباره ی احساسات خود اطمینان دارند مهارت بیشتری در هدایت وقایع زندگی از خود نشان می دهند و در کارهای خود دقیق هستند.

شاید گویاترین(ونامرئی ترین)نشانه خودآگاهی،گرایش به خوداندیشی و تفکرباشد.افراد خودآگاه عمدتا زمانی را برای تنهایی و فکرکردن در خلوت،اختصاص می دهند.این روش به آنان اجازه میدهد تا به جای واکنش احساسی ،نسبت به مسائل فکر کنند.

2-خودنظم دهی(به کارگیری درست هیجان ها):توانایی کنترل یا تغییر جهت دادن حالات مخرب،میل به تعویق انداختن اعلام نظر و تفکر پیش از عمل.

این مهارتی است که بعد از خودآگاهی ایجاد می شود و افراد کارآمد در این حیطه بهتر میتوانند از هیجان های منفی همچون ناامیدی،اضطراب و تحریک پذیری رهایی یابند و در فراز و نشیبهای زندگی کمتر با مشکل مواجه می شوند یا در صورت مواجه با شرایط ناراحت کننده سریعتر می توانند به موقعیت مطلوب بازگردند.

در تحقیقات صورت گرفته،در مدیریت هیجان ها از فنون گوناگونی استفاده میشود که یکی از آنها استفاده از «چراغ راهنما» است؛یعنی در زمانی که گردبادی از هیجان ها به ما هجوم می آورد،با توجه به مفهوم چراغ راهنما باید پیش از اینکه کاری انجام دهیم ،تامل کنیم.این گونه فنون کمک می کند فرد بهتر زمام امور خود را به دست بگیرد؛همانگونه که حضرت علی_علیه السلام_می فرمایند:"مالک خود باش."یعنی هیجانات مارا کنترل نکند،بلکه ما مالک هیجانات خود باشیم.

 

ادامه نوشته

هوش هيجاني(1)

 

تعریف و پیشینه ی هوش هیجانی

در سال 1985< ریون بار_اون>مفهوم هوشبر هیجانی را ابداع کرد تا در نتیجه ی آن بتواند روش خود را برای ارزیابی هوش کلی توضیح دهد.او اعتقاد داشت:هوش هیجانی توانایی ما را در کنار آمدن موفقیت آمیز با دیگران همراه با احساسات درونی ما منعکس میکند.او پس از 17سال تحقیقات خود،سیاهه ی شخصیتی بار_اون را به وجود آورد.آزمون وی پنج حیطه را اندازه میگرفت:روابط میان فردی،درون فردی،توانایی انطباق پذیری،مدیریت استرس یا فشار روانی و خلق کلی.

بعدها مفهوم هوش هیجانی در سلسله مقالات دانشگاهی که توسط مایر و سالوی در سالهای 1990،1993 و 1995ارائه شد،به کار رفت.در اولین مقاله ی آنها،اولین الگوی هوش هیجانی ارائه شد و هوش هیجانی بعدها توسط دانیل گلمن در سال1995 در مسیر اصلی مطالعات روز قرار گرفت.البته مایر وسالوی وقتی در مقاله ی 7990خود هوش هیجانی را به کار بردند از کارهای قبلی،که بر جنبه های غیر شناختی مربوط به هوش شده بود،آگاهی داشتند.آنها هوش هیجانی را به عنوان شکلی از هوش اجتماعی دانستند که متضمن توانایی اداره ی هیجانات شخصی خودمان و دیگران است تا در نتیجه ی آن بتوانیم بین آنها تفکیک قائل شده،این اطلاعات را به عنوان راهنمای تفکر و عمل شخصی به کار ببریم.

 

ادامه نوشته

اگر می خواهی دیده شوی

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: " من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید."
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: "اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی"
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

قفس

 

نه همین غمکده ای مرغک تنها قفس است
گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است


تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هر کجا هست زمین تا به ثریا قفس است


تا که نادان به جهان حکمروایی دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است

زن

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

 

عیدتون مبارک!

باز هم سالی دیگر فرا رسید!

هر سال تو فکر اینیم که سالی رو که در پیش رو داریم رو به نحو احسن بگذرونیم و به صورتی ایده آل به تمامی خواسته ها و آرزوهامون دست پیدا کنیم! ولی دریغ از اینکه در پایان سال٬ با حسرت تمام به سالی که گذشت نگاه می کنیم و افسوس گذشته رو می خوریم!!! امسال هم مثل بقیه ی سالها بود!

اول سال ۱۳۸۸ آرزو کردیم که تمام سال رو خوش و خرم باشیم و به همدیگه عشق بورزیم ولی افسوس که اینطور نشد!!! شاید بتونم سال ۸۸ رو بدترین و سخت ترین سال زندگیم معرفی کنم! سالی سرشار از تنش٬ بی محبتی٬ بی اعتقادی٬ سرشار از ظلم و ستم و ... .

امیدوارم حداقل امسال رو بتونیم جبران کنیم! بیایید از همین الان شروع کنیم! از الان دوستی هامون رو محکمتر کنیم! دشمنی ها و کینه ها و حسادت ها را کنار بذاریم! با کسایی که قهر کردیم آشتی کنیم! به کسایی که دوستشون داریم٬ ابراز علاقه و عشق کنیم! با گذشت باشیم! و کمی هم درسخون تر!

امیدوارم در این سال به تمامی آرزوهاتون دست پیدا کنین! چه آرزوهایی که همه می دونن و چه آرزوهایی که هیچ کس به غیر از خودتون و خدا نمیدونه!!!

یه بار دیگه آغاز سال ۷۰۳۲ میترایی آریایی٬ ۳۷۴۸ زرتشتی٬ ۲۵۶۹ شاهنشاهی و ۱۳۸۹ خورشیدی رو به همه دوستان خوبم تبریک عرض می کنم و امیدوارم سال خوبی رو در کنار خانوادشون داسته باشن!