سرگشته ی راه حق
برادر ( قدیس ) فرانسوا به همراه برادر لئون از شدت خستگی زیر درخت سپیداری نشستند. پس از مدتی یک کشیش سفید پوش در برابر آنان ایستاد. کمربند چرمی و چاروقهای از پوست خوک و یک عرقچین مشکی سر تراشیده اش را پوشانده بود. چهره اش خشن و وحشی و بی رحم و دو چشمش دو اخگر سوزان بود. مدتی با حیرت به فرانسوا نگاه کرد. بعد از مدتی که نگرانی به او رخنه کرده بود خندید و آغوشش را باز کرد و گفت: "برادرم تو کیستی؟" فرانسوا گفت: "چرا با این همه اصرار به من چشم دوخته ای؟ آیا تو پیش از این مرا در جایی ملاقات کرده بودی؟" کشیش گفت: "آری دیشب تو را به خواب دیدم. مسیح بر من ظاهر شد. شلاقش را در هوا بلند کرده بود و آماده بود آن را بر زمین فرود آورد و جهان را در شکند. ناگهان حضرت مریم فریاد برآورد و گفت: "فرزندم رحم کن! اینها دو تن از خدمتگزاران وفادار تو هستند. صبر کن. حوصله داشته باش این دو تن جهان را نجات خواهند داد." یکی از آن دو تن من ناچیز ناقابل بودم و دیگری...دیگری فکر کنم تو بودی برادر. سیمایت, هیبت و جلالت, قبایی که در تن داری و کلاهت همانها هستند که من در خواب دیدم! تو کیستی به من بگو؟ خداوند ما را به هم پیوسته است." _"نام من فرانسوا اسیز است. اما مرا فقیر حقیر, آتش افروز خدا هم می خوانند." و فرانسوا در حالی که جایی برای بیگانه ی از راه رسیده باز می کرد پرسید: "اما تو کیستی؟" _"من از اهالی کشور اسپانی هستم و از آن سوی دنیا به اینجا امده ام تا از پاپ اجازه بگیرم و فرقه یی بنیاد بگزارم. وظیفه ی این فرقه عبارت است از مبارزه با رافضیها, ملحدها و غیر مومنان. نام من دومینیک است." _"من هم آمده ام تا برای تاسیس یک فرقه و موعظه و تبلیغ درباره ی آن از پاپ اجازه بگیرم." _"برادر فرانسوا تو می خواهی درباره ی چه اصلی موعظه کنی؟" _"درباره ی فقر کامل و درباره ی عشق کامل." _"و اما درباره ی رافضیها و درباره ی دشمنان دین چه خواهی کرد؟ آیا در میدان هر روستا برای سوزاندن آنان تل آتش روشن نمی کنی؟" لرزه بر اندام فرانسوا افتاد و با اعتراض گفت: "نه, با کشتن گناهکاران نمی توان گناه را نابود کرد. من می خواهم درباره ی عشق موعظه کنم. تنها درباره ی عشق. می خواهم درباره ی یکدلی و برادری با همه ی انسانها موعظه کنم. برادر دومینیک اگر بدت نیاید باید بگویم این راهیست که من برگزیده ام." برادر سفید پوش با خشم فریاد براورد که: "طبیعت آدمی شریر و خبیث است, شریر و مکار و شیطانی! ملایمت به هیچ کار نمی آید.باید به خشونت متوسل شد و اگر تن در راه آزادی روان مانعی به شمار می آید باید این مانع را از میان برداشت! من در اسپانی هیزم ها را توده می کنم و آتش می افروزم تا روان ها به سوی بهشت حرکت کنند و خاکستر تنی را که زندانی آن بودند روی زمین رها کنند. خاکستر و عدم! جنگ!
_"عشق"
_"خشونت"
_"رحمت"
_"برادر فرانسوا, زندگی گردشگاه نیست تا در آن انسانها دو به دو بازو در بازوی هم افکنندو سرود عشق بخوانند. زندگی, خستگی, پیکار و خشونت است! اگر می خواهی بدی را از میان برداری به خبیثها و شریرها حمله کن. اگر می خواهی وارد بهشت شوی به هنگام مرگ داسی به همراه بردار زیرا بهشت نه کلید دارد و نه دربان و برای وارد شدن در آن باید درآن را شکست. ای کشیش کوچک حقیر, این گونه وحشت زده به من نگاه نکن مگر در پیشگویی ها نیامده است که: ملکوت آسمانها به تجاوزگران تعلق دارد؟" فرانسوا آه کشید و گفت: "نمی دانستم که خشونت هم از جلوه های خداست. تو ذهنم را غنی کردی اما قلبم عصیان می کند و فریاد میزند: عشق, عشق. با این حال برادر از کجا معلوم است چه بسا که یک روز در این راه دشوار و ناهموار بهشت, ما یکدیگر را ملاقات کنیم." مرد بیگانه پاسخ داد: "انشاالله. اما می ترسم که تو بره ای میان گرگها باشی و پیش از اینکه به قله دامنه برسی ترا ببلعند. نظرم را رک و روراست می گویم و از من رنجیده خاطر نشو. تو عشق را می شناسی امااین شناسایی کافی نیست. باید کینه را هم بشناسی, زیرا کینه هم در خدمت خداست و در دورانی که ما زندگی می کنیم جهان چنان سقوط کرده که کینه کارآمد تر از عشق است." _"برادر دومینیک من تنها از شیطان کینه دارم." اما از ادای این سخن به وحشت افتاد و بدنش به لرزه درآمد و گفت: " نه, من حتی از شیطان کینه و انزجاری ندارم و چه بسا که به درگاه خداوند التماس می کنم که برادر گمره مارا ببخشاید." _"این برادر کیست؟" _"شیطان" برادر دومینیک خندید و گفت:" ای بره ی کوچک خداوند. اگر قرار بود انتخاب کنم من شیر خدا می شدم. می دانی که یک بره و یک شیر با هم سازشی ندارند. بنابراین من میروم خداحافظ!" و از جا برخاست که برود. _"خداحافظ برادر دومینیک. اما پیش از آنکه برروی بدان که در راه بهشت بره ها و شیرها, عشق و نفرت, نور و تاریکی مانند نیک و بد در کنار هم گام برمیدارند. منتهی آنها از این واقعیت آگاه نیستند. یقین است که کینه آگاه نیست اما عشق آگاه است و برادر اکنون که می روی من شگفت ترین رازها را بر تو فاش می سازم. روزی درقله, در آنجا که خداوند با آغوش باز نشسته است همه ی اینها یکدیگر را ملاقات خواهند کرد و چه بسا که در سایه ی لطف و عنایت خداوندی ما نیز در آنجا یکدیگر را ملاقات کنیم و تو مانند شیر مرا ندری!" در اینجا فرانسوا هم خندید و برای خداحافظی با کشیش سرکش دستهای خود را حرکت داد. برادر دومینیک به راه افتاد. باد زیر قبای سفیدش می وزید و آن را پف می داد و ما او را نگاه میکردیم تا اینکه در خم رودخانه ناپدید شد.


این قسمتی از کتاب سرگشته ی راه حق نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس بود. این داستان به نقل از برادر لئون است که همیشه همراه قدیس فرانسوا بوده است و به زمان جنگ صلیبی بر می گردد. زمانی که ما تاریخ را ورق می زنیم حوادث به صورت زنجیروار و تکراری اتفاق می افتد ولی متاسفانه کسی عبرت گیر نیست.
امام علی (ع): عبرت ها چه بسیار است و عبرت گیرنده ها چه اندک.
این وبلاگ متعلق به انجمن علمی روانشناسی بالینی دانشگاه خوارزمی تهران است. ما درصدد هستیم تا مطالب جدید و جالب روانشناسی را برای شما عزیزان فراهم کنیم. با نقطه نظرات خود، ما را در این مسیر یاری فرمایید.