شب های قدر
باز یک سال سپری شد و خدا این توفیق رو داد که بتونیم امسال هم از این شب ها استفاده ی کامل ببریم. این وبلاگ شخصی نیست و من نمی خواهم که چیزه شخصی در آن بنویسم ولی این یه مورد استثنائه البته با اجازه ی دوستانم. طبق رسم و سنت مردم در این شب ها به تکایا٬ مساجد٬ حسینیه ها و گورستان ها می روند و از خداوند دوست داشتنی طلب آمرزش و استغفار می کنند. دیشب (شب نوزدهم ماه رمضان) به همراه جمعی از دوستانم به بهشت زهرا رفتیم. حال و هوای جالبی داشتیم. همش از مردن و مراسم تدفین همدیگه صحبت می کردیم البته به شوخی. اول سر مزار اقوام و پدر و مادربرزگ ها رفتیم. بعد از آن خواستیم به قطعه ی ۳۰۲ برویم و قبرهای بی نام و نشان را ببنیم ولی با درهای بسته روبرو شدیم و سربازی که در اتاق نگهبانی از در ورودی مراقبت می کرد. بعد از این بن بست به قطعه ی ۲۵۷ رفتیم همون جایی که بعضی از هموطنان نازنینمون به خاطر احقاق حقوقشون به خاک و خون کشیده شده بودند. از جمله ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و چندین جوان دیگر که چهر هایی شناخته شده نبودند. وقتی که دنبال بعضی از اسم ها می گشتیم متوجه خانواده هایی می شدیم که با آه و ناله با عزیز از دست رفتشون خداحافظی می کنند و برای اون عزیز از دست رفته طلب آمرزش می کنند. به قبر سهراب رسیدیم. دیدم که قبل از ما چندین شمع روشن کرده اند و بر روی سنگ قبرش با گل قلبی سرخ رنگ درست کرده اند. شروع کردیم به فاتحه فرستادن که یه پسر جوان با انگشت به سنگ قبر سهراب زد و گفت: انشاءالله بری جایی که غم نباشه. بعد از چند لحظه متوجه حرف پسره شدم. خیلی دلم گرفت آخه سهراب هم همسن ما بود. شایدم الان یکی از ما جای اون بودیم. بعد از اون به سراغ قبر ندا رفتیم. قبر ندا هم مثل سهراب پر از گل و شمع آب شده و نیمه روشن بود. دلم دیگه داشت می ترکید. با یکی از دوستانم به قطعه ی بقلی رفتیم که هنوز جنازه ای دفن نکرده بودند. جمعی از پسرهای جوان بر سر قبری نشسته بودند و همراه با فلوت نوحه می خواندند و سایرین به ترتیب وارد قبر می شدند و سنگ ها را بر روی قبر می چیدند. چه حس و حال عجیبی داشتم. بغضم داشت می ترکید تا اینکه رفتن توی قبر خوابیدم. قبر دقیقا اندازه ی شونه هام بود. زمانی که چشمامو بستم و به صدای فلوت و نوحه ی پسری که با بغض مرثیه ی امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) رو می خوند گوش می دادم آرامش عجیبی گرفتم مثل اینکه از دنیا جدا شده باشم. بعد از چند دقیقه وقتی به این فکر کردم که نهایتا باید من هم روزی در اینجا بخوابم٬ بغضم ترکید. به این فکر می کردم که آخر سر هرچی رو که داشته باشم رو باید بزارم و خودم تنها با اعمالم در این قبر می مونم.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک نه به حرفی دلی را آزرده می کنند
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوووت
حسین پناهی
از تمام شما عزیزان در این شب های پر فضیلت التماس دعا داریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 15:4 توسط فواد فردوسیان
|
این وبلاگ متعلق به انجمن علمی روانشناسی بالینی دانشگاه خوارزمی تهران است. ما درصدد هستیم تا مطالب جدید و جالب روانشناسی را برای شما عزیزان فراهم کنیم. با نقطه نظرات خود، ما را در این مسیر یاری فرمایید.