فن انگشت موشیه پاندای کنگ فوکار!!!
حالا خلاصه ی داستان:
پو،عاشق کنگ فوست و میره به قصر که تو جشن انتخاب جنگجوی اژدها شرکت کنه ولی بعد از مصائب بسیار!!(که باید خودتون ببینید) میوفته وسط میدون و استاد ادوی هم در کمال ناباوری بقیه! اونو به عنوان جنگجوی اژدها انتخاب می کنه...بعد از اتفاقات بسیارو تلخ و شیرین پو کنگ فو رو یاد میگیره و وقتش میرسه که تومار اژدها رو بخونه...و بعد هم تای لانگ رو شکست میده و آرامش به دهکده برمیگرده و...
میدونم خیلی خلاصه بود ولی بیشتر از این مجالش نبود!
حالا نکاتی که به طور خیلی با نمک و جذابی سعی داشت یاد بده و با نوشته های روانشناسی مطابقت داشت:
1_بابا شعله پز یه دستور پخت جادویی و سری برای یه نوع سوپ خوشمزه داره که اوج داستان و به وجود میاره...(در ادامه میگم)
2_باباشعله پز اعتقاد داره"هر کسی را بهر کاری ساخته اند."و به این بهانه با این که تو دوران جوانی آرزوش کنگ فو کار شدن بوده به دنبال علاقه اش نرفته و به آشپز موندن رضایت داده...ولی پو، فکر نمیکنه این جمله توجیه خوبی برای از دست دادن آرزوها و استعدادها باشه...باباشعله پز به خودش فرصت نداد استعدادش کشف بشه!
3_یه جمله ی حکیمانه از استاد ادوی:گذشته...گذشته است و آینده هم معلوم نیست پس دم (حال) رو دریاب ؛اسمش دمه چون زود میگذره.
4_استاد ادوی به چیفو میگه:تو و" پو" به هدفتون نمی رسید مگر اینکه دست از وهم بردارید...(منظورش وهمه نتوانستن و غیر ممکن بودنه) و آخرین جمله ی این شخصیت تو این داستان اینه که: باید باور داشته باشی!(فقط خودباوری و تلاش مارو به موفقیت می رسونه)
5_وقتی تای لانگ از زندان فرار می کنه و این خبر به گوش پو و استاد چیفو می رسه؛ پو می خواد از قصر فرار کنه...چیفو جلوش رو میگیره و می پرسه:چرا از همون اول نرفتی و وایستادی؟
پو جواب میده:وایستادم چون هر وقت با آجر می زدی تو سرم یا می گفتی بو می دم بهم برمی خورد ولی هیچ کدوم به سختیه اون نبود که هر روز زندگیم رو به بطالت می گذروندم...من وایستادم چون فکر می کردم اگه کسی بتونه منو عوض کنه؛و منو غیر از من بکنه...اون تو هستی!
6_بعد از تمرینات سخت و آموزش کنگ فو...پو آماده شده که راز جنگجوی اژدها رو بدونه و به یه جنگجوی واقعی تبدیل بشه (براساس افسانه ها خوندن این تومار قدرت جادویی به همراه داره) وقتی پو، تومار اژدها رو باز می کنه در کمال تعجب میبینه خالیه و توش هیچی ننوشته و تنها چیزی که تو تومار (که یه صفحه ی براقه طلاییه) میشه دید عکس خودشه!
پو ناامید میشه و برمیگرده پیش باباشعله پز(اون موقع چون هنوز به راز تومار پی نبرده بودند قراره چیفو با تای لانگ مبارزه کنه و پو وبقیه از دهکده فرار کنند) و اینجا اوج داستانه...چون باباشعله پز طرز پخت سری سوپ مخصوص خودش رو که از اجدادش به ارث برده به پومیگه :"طرز پخت سری هیچی نیست،سری در کار نیست همون سوپ معمولیه...برای مخصوص کردن چیزی فقط باید باور کنی مخصوصه...هیچ چیز سری در کار نیست؛ فقط خودتی!
و اینجا است که پو راز تومار رو می فهمه و خودشو باور میکنه و تای لانگ رو شکست میده و آرامش به دهکده برمیگرده!!
این وبلاگ متعلق به انجمن علمی روانشناسی بالینی دانشگاه خوارزمی تهران است. ما درصدد هستیم تا مطالب جدید و جالب روانشناسی را برای شما عزیزان فراهم کنیم. با نقطه نظرات خود، ما را در این مسیر یاری فرمایید.